X
تبلیغات
جــانِ پارسی

جــانِ پارسی

شعر و داستان

عشق از ازل است و تا ابد خواهد بود
جوینده عشق بی‌عدد خواهد بود
فردا که قیامت آشکارا گردد
هرکس که نه عاشق است رد خواهد بود
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1391ساعت 20:47 توسط مــــ یــــ| |

کشف عامل یا عوامل اصلی زیبایی طنزهای مثنوی، مشخص می‌کند که هنر مولانا در آفرینش طنز در کدام گستره از ساخته‌های چهارگانه زمانی، محتوایی، ساختاری و بلاغی قویتر است. مطالعه در عناصر سازنده هر اثر ادبی و کشف قوانین حاکم بر آن، ما را در شناخت ساختارهای درون متن و تعیین عنصرهای سازنده آن کمک می‌کند. ‌مولانا نشانه‌های طنز‌ساز را به خوبی در داستان‌هایش استفاده کرده که اگر این کار را نمی‌کرد، جنبه‌های طنز آمیز داستان‌های مثنوی کامل نمی‌شد. مولانا ناظر به طنزهای ساختاری است و آگاهانه و با علم به این که عناصر، از آن‌ها استفاده کرده است. مولوی در آثار خود برای ذهن انسان به عنوان جنبه دوم وجود بشری، اهمیت ویژه‌ای قایل است و از هیچ مناسبتی برای اشاره به امور ذهنی و تاثیر آن بر اندیشه و رفتار انسان نمی‌گذرد. 
توصیف فرآیندهای ذهنی شخصیت‌های داستانی از سوی مولوی، گفتار درونی شخصیت‌ها و کنش یا عمل داستانی از سوی شخصیت‌ها عناوین این پیرنگ‌ها است. مثنوی از سویی به دلیل تاثیر متقابل و چندگانه بین شخصیت‌های درون داستان‌ها، مخاطبان و مولوی به عنوان شخصیت زیربنایی تمام داستان‌های مثنوی و از دیگر سو سبب تحول درونی شخصیت‌ها، ارتباط ویژه‌ای با مخاطبان خود در طول تاریخ برقرار کرده است. ساختار اسلیمی داستان‌های مثنوی به شکل‌گیری شخصیت‌های متفاوت در این شاهکار ادبی منجر شده است تا جایی که روند خلق شخصیت‌ها در مثنوی با پیوندی پنهان، مخاطب را هم به تحول و حرکت به سوی اندیشه‌های والای مولوی وادار می‌کند. شخصیت‌ پردازی از دفتر اول مثنوی آغاز می‌شود و در دفتر ششم نیز تمام نمی‌شود بلکه باید در ذهن مخاطب پایان یابد. معرفی شخصیت در داستان‌های مولانا در آغاز هر داستان اتفاق می‌افتد، کاری که در داستان کوتاه شاهد آن هستیم. 

مولانا به دلیل ذوق قصه ‌پردازی نه تنها در مثنوی بلکه در غزل نیز قصه‌ پردازی کرده است و این از بدایع کار اوست. مولانا در زوایه دید قصه‌های غزلیات شمس، بیش از مثنوی و سایر آثارش نوآوری کرده و از شگردهای هنری و بدیعی در روایت قصه بهره‌هایی برده که در نوع خود کم‌نظیر است. 

تنظیم کننده گنجینه:ليلا قيصرخواه

نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 22:51 توسط مــــ یــــ| |

اي دوست قبولم كن و جانم بستان...مستم كن و وز هر دو جهانم بستان

اي دوست قبولم كن و جانم بستان

مستم كن و وز هر دو جهانم بستان

با هر چه دلم قرار گيرد بي تو

آتش به من اندر زن و آنم بستان

اي زندگي تن و توانم همه تو

جاني و دلي اي دل و جانم همه تو

تو هستي من شدي ازآني همه من

من نيست شدم در تو ازآنم همه تو

خود ممكن آن نيست كه بردارم دل

آن به كه به سوداي تو بسپارم دل

گر من به غم عشق تو نسپارم دل

دل را چه كنم بهر چه مي‌دارم دل

در عشق تو هر حيله كه كردم هيچ است

هر خون جگر كه بي تو خوردم هيچ است

از درد تو هيچ روي درمانم نيست

درمان كه كند مرا كه دردم هيچ است

من بودم و دوش آن بت بنده نواز

از من همه لابه بود از وي همه ناز

شب رفت و حديث ما به پايان نرسيد

شب را چه كنم حديث ما بود دراز

دل تنگم و ديدار تو درمان من است

بي رنگ رخت زمانه زندان من است

بر هيچ دلي مباد  بر هيچ تني

آن كز قلم چراغ تو بر جان من است


اي نور دل و ديده و جانم چوني

وي آرزوي هر دو جهانم چوني

من بي لب لعل تو چنانم كه مپرس

تو بي رخ زرد من ندانم چوني

افغان كردم بر آن فغانم مي سوخت

خامش كردم چو خامشانم مي سوخت

از جمله كران‌ها برون كرد مرا

رفتم به ميان و در ميانم مي سوخت

من درد تو را ز دست آسان ندهم

دل بر نكنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به يادگار دردي دارم

كان درد به صد هزار درمان ندهم

اندر دل بي وفا غم و ماتم باد

آنرا كه وفا نيست از عالم كم باد

ديدي كه مرا هيچ كسي ياد نكرد

جز غم كه هزار آفرين بر غم باد

در عشق توام نصيحت و پند چه سود

زهرآب چشيده‌ام مرا قند چه سود

گويند مرا كه بند بر پاش نهيد

ديوانه دل است پام بر بند چه سود


من ذره و خورشيد لقايي تو مرا

بيمار غمم عين دوايي تو مرا

بي بال و پر اندر پي تو مي‌پررم

من كَه شده‌ام چو كهربايي تو مرا


غم را بر او گزيده مي بايد كرد

وز چاه طمع بريده مي بايد كرد

خون دل من ريخته مي‌خواهد يار

اين كار مرا به ديده مي‌بايد كرد


آبي كه ازاين ديده چو خون مي‌ريزد

خون است بيا ببين كه چون مي‌ريزد

پيداست كه خون من چه برداشت كند

دل مي‌خورد و ديده برون مي‌ريزد


عاشق همه سال مست و رسوا بادا

ديوانه و شوريده و شيدا بادا

با هوشياري غصه هر چيز خوريم

چون مست شديم هرچه بادا بادا


از بس كه برآورد غمت آه از من

ترسم كه شود به كام بدخواه از من

دردا كه ز هجران تو اي جان جهان

خون شد دلم و دلت نه آگاه از من

ما كار و دكان و پيشه را سوخته‌ايم

شعر و غزل و دوبيتي آموخته‌ايم

در عشق كه او جان و دل و ديده‌ي ماست

جان و دل و ديده هر سه را سوخته‌ايم

نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 22:42 توسط مــــ یــــ| |